شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

خیــــــــــــــــــلی کار دارم  (روز نوشت)

چهارشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 12:47 PM

رو صندلی قدیمیم لم دادم و خیره ام به قفسه ی کتابها...جزوه ی 400 صفحه ای دستورنگارش بیشتر تو چشم میزنه چون هنوز بازش نکردم...

یک به یک کتابا رو نگاه میکنم و تو دلم هزار ویک برنامه میچینم

این چندروز تقریبا اوضاع درسا خوب پیش رفت...

چند وقته سینما نرفتم...نت و تعطیل کردم...فکرمو آزاد کردم رو درسام...

گوره پدر هرچی غم وغصه ...

اینروزا همش استرس دارم...با اینکه تا امتحانا زمان زیادی دارم ولی حس میکنم از همه چیز عقبم

حس میکنم تا الان از زندگی جا موندم...میخوام بش برسم!!

خیلی کارا نکردم ...خیلی کوتاهی ها کردم...

خیلی زمان ها رو از دست دادم...با چیزایی که بجز رویا وخیال نتیجه ای واسم نداشته..

برای خیلیا وقت گذاشتم که الان حاضر نیستن نیم ساعت از وقتشون یا نه حتی به اندازه یه پیامک برای من وقت بزارن...

اینروزا خونه تکونی دارم...میخوام خیلی چیزا وآدما رو از زندگیم بندازم بیرون...

این دیگه خیال بافی نیست...رویا نیست...خوده زندگیمه

تا اینجاش هم تونستم یه کارایی بکنم ...تونستم خیلی چیزا رو حذف کنم...

این اولین خونه تکونیه که از هیچکس کمکی نمیخوام...


پی نوشت 1:هرچیزی رو میشه حذف کرد بجز این وبلاگ و رفقای وبلاگیش!

استاد نوشت:چند وقت پیش استادم حرف خوبی بم زد...گفت:میدونی دلیل درجا زدن اکثر جوونا چیه؟اینکه به هر چیزی اجازه میدن داخل مغزشون بشه...مغزتو دوست داشته باش سعی کن فقط چیزایی رو واردش کنی که واقعا ارزششو دارن!

دمت گرم استاد

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

روزت مبارک زحمتکش من...  (روز نوشت)

سه شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 8:02 PM

12 اردیبهشت برای من مساویه با کلی کیک وشیرینی وساندویچ که مامان با خودش میاره خونه...خودش هم همیچوقت ازشون نمیخوره در واقع ما از کل هدیه ها ومخلفات روز اون استفاده میکنیم...

معلمی برای من مساویه با تحقیر ...

مساویه با حق خوری...

تو این 12 سالی که مامان دبیر شده روز به روز ،لحظه به لحظه نفرتم از این شغل بیشتر شده...

بگذریم از بگومگوهای من ومامان که بهتره منم به دلیل رشته ام که زبان انگلیسیه همین شغل و ادامه بدم و منم همیشه با تمام وجود زدم زیر این حرف...

وبگذریم از اینکه شاید روزی من هم مجبور بشم به جمع معلمین بپیوندم...


روزهای تنهایی آدم وقتی که از 2 سالگی شروع بشه روز به روز از عامل این تنهایی بیزارتر میشی.. از اینکه 4 سال از دوران کودکیت که شاید سالهای مهمی برای یه بچه باشه تنها حسی که بت دست میده زیادی بودن باشه ...

وقتی خونه ی عمه وخاله و مادربزرگ دربدر باشی تنها دلیل این همه رنج رو کتابهای حجیم آکسفورد میبینی ....کتابهای حجیم که دستهای کوچولوت زورشونو نمیکرد ولی تا آبادان رو دست وشونه ی مامان سنگینی میکرد...


وقتی میری مدرسه با هزارارن خنده که دانشگاه مامان بلاخره تمام شده ...

ولی با فاجعه ی بدتری بنام زبانکده آشنا بشی...

صبح زود از خوابت میگذری ...عصرها از کارتون فوتبالیست ها میگذری...هرچی جیغ میزنی که خسته ام هیچ گوش شنوایی نیست و تنها وتنها یه جمله تو گوشت میشینه :مجبوریم!

پروسه ی 6 ساله ی رسمی شدن مامان که 6 سالشو واسش حساب نکردن....

حق خوری های هرروزشون...

تحقیرهای همیشگیشون ...


و هرسال تو این روز ...من باخودم عهد میبندم که هیچ وقت هِِِِِِِِــــــــــیچ وقت وارد آموزش پرورش نشم...



مامان جانم ،عزیز تر از جانم ،روزت مبارک


پی نوشت 1:هنوز خودم تو کف این موندم که چجور منم رشته ی مامان رو دارم میخونم!


پی نوشت 2:فردا شارژنتم تموم میشه وشاید تا بعد از امتحانات شارژنشه ...احتمالا مدتی کمرنگ خواهیم شد.

پی نوشت 3:تسلیت میگم به رفیق شفیقم رهنا...دلت آروم عزیزم...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

احساس من یعنی خوده من...  (روز نوشت)

یکشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 7:39 PM

اونایی که منو میشناسن میدونن که آدم توداری هستم...آدمی که هیچوقت ناراحتیمو ...غممو ..دلخوریمو رو نمیکنم...مخصوصا به نزدیکترین افراد زندگیم...مخصوصا به "تو"...

حاضرم بشکنم وله شم ولی ضعف احساسیمو رو نکنم...بدجور روی این ضعف احساسیم غرور دارم...شاید تنها غروریه که هنوز نشکسته...

از اینکه برای دلداریم بگی خیلی احساساتیم متنفرم...

من احساساتمو دوس دارم...این حس ها اگه نبود اینی که رو به روته...اینی که وقتی میری کوه از صبح دل شوره داره...اینی که تا شب بخیر بت نگه خوابش نمیگیره...اینی که با یه اس ام اس ات یا با یه تماس 1 دقیقه ایت برای کل روزش انرژی میگیره...دیگه این نمیبود...

ای کاش میفهمید که همین ضعف های احساسیم...همین گریه های همیشگیم با گوش دادن بوی پیراهن یوسف...همین قهقهه های پرشورم که عادت دارم وقتی تنهام روشون کنم...همین قردادنای همیشگیم تو خونه وقتی که تنهام...راه رفتن ولباس پوشیدن بی تکلفم همه و همه یعنی آذرنوش...یعنی من...

و من عاشق این منم...من عاشق وجود خودمم...چه خوشتون بیاد چه خوشتون نیاد!!!


پی نوشت1:فیلم سعادت آباد رو حتما ببینید...این روزها دارم با یاسی فیلم همذات پنداری عجیبی میکنم...با دیدنش حس کردم 20 سال آینده ی خودمو دیدم...

و همچنان دیوانه ی دیوانه بازیهای حامد بهداد...


پی نوشت 2:این آهنگ بی دلیل بی جهت  اینروزهای منو پرکرده!


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

دلم گرفته ای دوست...هوای گریه دارم...  (روز نوشت)

پنجشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 8:10 PM



اینروزا خیلی دوس دارم فرار کنم...از موقعیتی که توشم...از اطرافیانی که روز به روز غیر قابل تحمل تر میشن...از قربون صدقه های بی جای پر از نفرتشون...از عزیزم گفتن هاشون از سر بی حوصلگی...از همه چیز ...این روزا خیلی خسته ام...

دلم یه جای امن میخواد...یه آدم میخواد..یه کسی که حرف نزنه...زشت یا قشنگ...بد یا خوب فرقی نداره...یه آدمی که دروغ نگه..چرندیات نبافه...راه به راه قربون صدقه ام نره...مثل یه آدم... مثل خوده خوده واقعیش بشینه کنارم...دستمو بگیره ...شونه هاشو بهم بده و هیچی نگه...بی چشمداشت...بی هیچ درخواستی...بی هیچ منتی...

اشکام که روون میشه نه بم بگه خیلی بچه ای نه بم بگه گریه نکن...

دلم که تنگ میشه نه بگه مگه کوچولویی نه بگه دلتنگ نباش...

اینجوری اگه یه روزی راهشو بکشه وبره ..افسوس نمیخورم...حسرت نمیخورم...

نه دلم و خوش کرده نه دلمو پر...

وقتی راشو میکشه که بره مثل همیشه هنزفریمو میزارم توگوشم...شونه هامو میندازم بالا و رفتنشو نگاه میکنم ...نه گریه میکنم نه بغض ...راهمو کج میکنم و جاده ی مخالف و میگیرم ومیرم...میرم به امید اینکه یه بار یه جایی یه آدم بدون منت بدون چشمداشت بدون دروغ بدون حقه یه بار یه جا شونه هاشو  مهمون اشکای من کرد. آره...

اینروزا دلم یه آدم میخواد ای دوست...

اینروزا دلم گرفته ای دوست...




del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

لبخند های حقیقی...  (روز نوشت)

چهارشنبه 30 فروردین ماه سال 1391 ساعت 7:56 PM

از پیچ اول که رد میشیم فلکه ی پر از گل آدمو متعجب میکنه ...انقد خشکی تو اهواز دیدم که دیدن یه گل هم تو فضای به اصطلاح سبزش(!) متعجبم میکنه... 

مرد لاغر اندام سیبیلو  با دوربین عکاسی که دستشه ور میره و نگاه مهربانشو به بچه ی شاید ۳ الی ۴ سالش میدوزه ... 

حدس میزنم داره به بچش چی میگه.. 

باباجون صاف وایسا ...آفرین...حالا اینجا رو نگاه کن...حالا لبخند... 

و چیک!

 

و من همش به فکر ۲۰ سال دیگه این بچه ام...۲۰ سال دیگه ...موقع دیدن این عکس با خنده رو به باباش که حالا دیگه چندان لاغر نیست و سفیدی موهاش تو چشم میزنه میکنه ومیگه بابا تو این عکس چند سالم بود؟! 

یا با بغض و حسرت به خنده ی روی لبش  خیره میشه و با خودش میگه کاش همیشه بچه میموندم...  

 

مثل من توی این عکس...بابا عادت داشت همیشه دوربین به دست باشه.. این خصوصیت بابا به نفع من تموم شد...چون من از لحظه به لحظه ی کودکیم عکس دارم...عکس هایی با لبخند های حقیقی بر لب...! 

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4      5      6      7      8    >>